? آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ! - همه چیز مثل ، زندگی
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:32 ق.ظ

 

همه می پرسند :

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش آب ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری ؟

نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام  ،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها ،

من به این جمله نمی اندیشم !

من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاینده هستی را ، در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،

همه را می شنوم ، می بینم !

من به این جمله می اندیشم !
به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم !

همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم !

تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا ،
تو بمان با من تنها تو بمان .

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند !
اینک این من که به پای تو در افتادم باز .
ریسمانی کن از آن موی دراز .

تو بگیر !
تو ببند !
تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو .
قصه ی ابر هوا را تو بخوان !

تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo